داگ و امبر در دوران دانشگاه دیوانهوار عاشق هم بودند و با هم ازدواج کردند. آنها که به دنبال رویای یک زندگی مرفه بودند، با سختکوشی امبر و کار کردن او در دو شغل، مخارج تحصیل داگ را تامین کردند. طولی نکشید که آنها در موفقیت تجاری داگ سهیم شدند و تولد دختر زیبا و عزیزشان را جشن گرفتند. ۱۵ سال بعد، امبر همچنان به همسر و زندگی مشترکشان متعهد است، اما داگ در دام خیانت گرفتار شده و خودش را متقاعد کرده که از زندگی چیز بیشتری میخواهد. در میان این آشفتگی، فاجعهای رخ میدهد، اما سلسله اتفاقات پس از آن ممکن است فرصتی به این زوج بدهد تا نجات پیدا کنند و بار دیگر عشقی را که ۱۵ سال پیش در عهدهای مقدسشان به هم وعده داده بودند، بازیابند.