مارک جانسن مردی بیوه است که روزنامه محلی شهر کوچکی در غرب میانه را که در آن بزرگ شده، اداره میکند. در حالی که او برای گذران زندگی با مشکلات مالی دستوپنجه نرم میکند، دخترش تصمیم میگیرد با رفتن به چاه آرزوی معروفی که شهرشان به آن شهرت دارد، خوشبختی را به پدرش بازگرداند. مدت کوتاهی بعد، زنی جذاب به نام سینتیا تامرلاین در شهر ظاهر میشود. سینتیا به راهنمایی دختر مارک، خودش هم به سراغ چاه میرود و آرزویی میکند. وقتی صبح روز بعد از خواب بیدار میشود، متوجه میشود که به دنیایی موازی منتقل شده که در نهایت زندگی او را برای همیشه تغییر میدهد.