پس از مرگ ناگهانی پدرش، جوی جاویتس شانزده ساله به خانه پدربزرگ و مادربزرگش فرستاده میشود تا مادر نویسندهاش به تبلیغ آخرین رمان خود بپردازد. جوی خیلی زود عاشق پسر گوتیک و فریبنده همسایه به نام ویکتور میشود و توسط او و گروه شاد طردشدگان سیاهپوشش، تغییر شکل میدهد. داستانی درباره بلوغ و جستجوی گاه دردناک و اغلب سرگرمکننده برای یافتن هویت و عشق در دوران نوجوانی.