جورج مکآلیستر، مایه ننگ یک خانواده ثروتمند که سهم خود را از ارث خانوادگی به باد داده است، با حسادت، نفرت و کینه مداوم نسبت به برادر ناتنیاش، بری، که از او حمایت مالی میکند، زندگی میکند. جورج برای دوستدخترش، کارلوتا دووال، به عنوان پرستار بری کار پیدا میکند؛ با این نقشه که کارلوتا با بری ازدواج کند، او را به قتل برساند، پولش را به ارث ببرد و سپس با جورج ازدواج کند.