رئون یک مرد جوان کرهای است. او از ارتباط با دیگران دوری میکند و به عنوان شاگرد کفاش مشغول به کار است. یک روز، او زنی به نام سونا را میبیند که روی نیمکت پارک بیهوش شده و خوابیده است. رئون دلیلش را نمیداند، اما نمیتواند او را از ذهن خود بیرون کند. در همین حال، کوکازه در همان کفاشی با رئون کار میکند و به او علاقه دارد.