وقتی مردی بر اثر حمله قلبی میمیرد، یک شعبدهباز و ذهنخوان صحنه و رادیو تصور میکند که چون از دست آن مرد عصبانی بوده، با نیروی ذهن خود باعث مرگ او شده است. این ذهنخوان که غرق در احساس گناه شده، اجراهای بعدی خود را لغو میکند، نامزدیاش را با شریک کاریاش که میتواند در حالت هیپنوتیزم ذهنها را بخواند به هم میزند و به خانه و موزه مومی وهمآور یکی دیگر از دوستان زن خود پناه میبرد.