روزی یک تولهسگ به خانه آکاری میآید؛ دختری که تازه دوازده ساله شده و پس از بیمار شدن ناگهانی مادرش، به سختی تلاش میکند تا قوی به نظر برسد. او بلافاصله عاشق تولهسگ میشود و به خاطر پنجههایش که به نظر میرسد جوراب سفید پوشیدهاند، نام او را «ساکس» (جوراب) میگذارد. آکاری شب و روز با ساکس همراه بود. با این حال، با بزرگ شدن آکاری، احساسات و علایق او از ساکس فاصله میگیرد. سال به سال فاصله آنها بیشتر میشود و این موضوع به فاصله فیزیکی نیز منجر میشود، چرا که او به شهری دور نقل مکان میکند و مجبور میشود ساکس را نزد دوست دوران کودکیاش بگذارد. روزی آکاری ۱۰ پیمانی را که با ساکس و مادر مرحومش بسته بود، به یاد میآورد.