«جک کامرون» پدر مجردی است که تصمیم میگیرد کریسمس را جشن نگیرد، زیرا همسرش در همان ایام او را ترک کرده است. ارواح کریسمس گذشته و حال سعی میکنند جک را منصرف کنند، اما در کارشان گند میزنند و خودشان را راهی یک سفر وحشیانه در زمان میکنند و در لحظات مختلف گذشته جک ظاهر میشوند. در حالی که آنها سعی میکنند خط زمانی را اصلاح کنند و به زمان حال واقعی برگردند، متوجه میشوند که برخی چیزها دیگر مثل سابق نیستند.