فرانچسکو، سرجیو و آنتونیو، سه مرد جوان در روستایی کوچک و فقیر، زندگی بیحادثهای را سپری میکنند. از آنجا که هر سه بیکار هستند، وقت خود را با پرسه زدن در خیابانها و دنبال دخترها رفتن میگذرانند. یک روز، خاله آنتونیو از او میخواهد که با او و پسرخالههایش در رم زندگی کند. او میپذیرد و در دانشگاه ثبتنام میکند و دو دوستش را پشت سر میگذارد تا به سبک زندگی مجلل جدید او حسادت کنند. اما در نهایت آنتونیو بازمیگردد، در ابتدا فقط برای یک روز. اگرچه او به زندگی جدیدش میبالد، اما دیگر هرگز به رم برنمیگردد و در عوض، با وجود تمام کاستیها، دوستانش و مکانی را که در آن بزرگ شده است انتخاب میکند.