جورج مککری ۱۳ ساله در حالی که با غم درگذشت اخیر پدرش در حادثه تراکتور کنار میآید، با پدربزرگ و مادربزرگش در مزرعه آنها در کانزاس زندگی میکند. جورج دلتنگ مادرش جیل است که برای کنار آمدن با غم خود به مینه سوتا رفته است، اما وعده دیدار مجدد آنها در کریسمس وجود دارد. جورج با کمک به پدربزرگش بو در کارهای روزمره و دلداری دادن به مادربزرگش کورا، احساس میکند در مزرعه به او نیاز دارند. او همچنین با مری آن دوست شده و به تاکر وابسته میشود؛ سگ باهوش و مهربانی که خانواده مککری پس از زندانی شدن صاحب دردسرسازش فرانک تورن، از او نگهداری میکنند.