مالکوم شنکس مردی غمگین و تنها، ناشنوا و لال است که با خواهر بیرحم و شوهر خواهرش زندگی میکند که از آزار دادن او لذت میبرند. به نظر میرسد تنها لذت او ساختن و کنترل کردن عروسکهای خیمهشببازی است. به لطف مهارتش، به او شغلی به عنوان دستیار آزمایشگاه دکتر واکر پیشنهاد میشود؛ دکتری که روی روشهای احیای اجساد از طریق قرار دادن الکترود در نقاط کلیدی عصب و هدایت بدنها به گونهای که انگار با نخ کنترل میشوند، کار میکند. وقتی پروفسور یک شب ناگهان میمیرد، به سر شنکس میزند تا نتایج تجربی آنها را روی یک جسد واقعی پیاده کند و سپس انتقام خود را بگیرد.