در نیمه دوم قرن نوزدهم، نویسندهای به نام ریچارد دارل، دون کارلوس را از دست دو راهزن نجات میدهد و دون کارلوس به او اعتماد کرده و مسئولیت بردن یک گردنبند ارزشمند به اسپانیا را به او میسپارد. ریچارد نامزدش اوریانا را ترک کرده و سفر را آغاز میکند. او با وایکرافت، زیردست سر فرانسیس کستلدو ملاقات میکند؛ اشرافزادهای که قصد دارد اوریانا را از ریچارد برباید. ریچارد مورد حمله قرار میگیرد، اموالش به سرقت میرود و تا پای مرگ میرود که در نتیجه آن حافظهاش را از دست میدهد. او با دختری کولی به نام روزال ازدواج میکند، در حالی که اوریانا با تصور اینکه او مرده است، با سر فرانسیس پستفطرت ازدواج میکند. سرانجام همه دوباره با هم روبرو میشوند و پیچیدگیهای تازهای رخ میدهد.