توماس گارلند، افسر جوان و دستوپاچلفتی گارد ساحلی، همواره با پدر مرحومش که یک قهرمان جنگی بوده مقایسه میشود و از این بابت رنج میبرد. با این حال، این موضوع مانع از دل بستن او به کیت فیرچایلد زیبا، زنی که یک مدرسه قایقرانی را اداره میکند، نمیشود. البته نحوه ابراز علاقه او به این بانو چندان تعریفی ندارد و وقتی یک مثلث از سارقان جواهرات ناشی وارد ماجرا میشوند، اوضاع وخیمتر هم میشود.