وقتی باب هارت، کارآگاه پلیس بیوهای که سعی دارد دختر نوجوان سرکشش را بزرگ کند، یک مزرعه اسب در مونتانا به ارث میبرد، از فرصت استفاده کرده و لسآنجلس را به مقصد دشتهای پهناور ترک میکند. باب پس از ورود، سمت کلانتری شهرستان را میپذیرد و متوجه میشود که این حومه شهرِ به ظاهر آرام، چندان هم بیسر و صدا نیست. مشکلات او شامل گرگهایی است که به دامهایش حمله میکنند، سازندگان بیرحمی که سعی در تصاحب شهر دارند و یک دامپزشک زن که با او سر ناسازگاری دارد؛ در حالی که او همزمان تلاش میکند خانهای جدید برای خود بسازد.