داک فلچر، نابغه امور مالی، توسط جو فیوره، رئیس یک باند جنایتکار، به سوئیس فرستاده میشود تا بانکی بخرد و پولشویی سودهایشان را آسانتر کند. فلچر پس از ورود متوجه میشود بانکی که توسط همکارش، پرنس دی سیراکوزا، خریداری شده، فقط چند دفتر کهنه بالای یک رستوران است. برای جبران این موضوع، پرنس پیشنهاد میدهد که فلچر در یک معدن نقره متعلق به شیرین و آقا فردوسی سرمایهگذاری کند. این کار یک مشکل را حل میکند، اما معدن توجه برخی از قدرتمندترین افراد در تجارت نقره را نیز جلب میکند. فلچر باید از تمام مهارتهای معاملهگری خود استفاده کند تا هر آنچه را که برایش زحمت کشیده حفظ کند و در این مسیر، با همسر ناراضی یک بانکدار نیز وارد رابطه میشود.