یک پلیس سابق «بی سیتی» سعی میکند با یافتن و بازگرداندن یک قطعه جواهر بسیار گرانبها برای یک مشتری فوقالعاده ثروتمند و زیبا، کسبوکار رو به شکست کارآگاه خصوصیاش را زنده نگه دارد و دستیار وفادارش را در استخدام داشته باشد. این زن اولین مشتری او پس از مدتهاست، اما فیلیپ متوجه میشود که داستان او بسیار فراتر از چیزی است که به او گفته شده است. عجیبتر از همه این است که پلیس نمیخواهد او این پرونده یا شرایط مشکوک پیرامون مرگ همسر مرحومش را دنبال کند. هرچه او در این پرونده عمیقتر میشود، واضحتر میگردد که هر کسی که با او در تماس است، رازی در سینه دارد.