تینای جسور از مدرسه و فضای خستهکننده روستای باواریاییاش بیزار است. او میخواهد با تینو، متصدی یک پیست ماشینبرقی که به دلایل مشکوکی مجبور به ترک منطقه شده، همراه شود. با این حال تینو او را ناامید کرده و به تنهایی میرود. حالا تینا همکلاسیاش رابی را که به او علاقه دارد، متقاعد میکند تا با موتور گازیاش او را به یک سفر بیهدف ببرد. به نظر میرسد فقط مسئله زمان مطرح است تا رابی بفهمد تینا فقط برای تعقیب دوستپسرش از او استفاده میکند؛ یا شاید رابی خجالتی موفق شود در این سفر پر هرجومرج قلب او را به دست آورد؟