به نظر میرسد پاز زندگی بینقصی دارد. او شغل، شریک زندگی و دوستان خودش را دارد اما یک جای کار میلنگد. در واقع، چیزهایی وجود دارد که او از آنها ناراضی است. او احساس اضطراب و سنگینی میکند اما نمیتواند این احساسات را ابراز کند. تا اینکه یک روز به یک درمان عجیب روی میآورد که باعث میشود دقیقاً هر آنچه را که فکر میکند به زبان بیاورد. اگر شما هم فقط آنچه را که فکر میکردید میگفتید، زندگیتان چگونه میشد؟