در شبی که دونالد داک قول داده بود دیزی را بیرون ببرد، متوجه میشود که کاملاً بیپول است. او که برای هزینههای شب به پول نیاز دارد، آن را از آخرین جایی که میشناسد برمیدارد: قلک سه برادرزادهاش. پس از گردش شبانه، دیزی از این ولخرجِ «پولدار» تشکر میکند، که این کار فقط باعث میشود دونالد بیپولی و پشیمانی خود را به یاد آورد. آنچه در ادامه رخ میدهد، عذاب وجدان (و تخیل) دونالد است که او را به یک سواری دلهرهآور در نقش یک مرد تحت تعقیب میبرد.