دارکوب زبله روز خود را با آواز خواندن با صدای بلند و نوک زدن به درختان میگذراند. او حیوانات دیگر جنگل را خشمگین میکند، البته در مواقعی که آنها را با رفتارهای عجیبش گیج نکرده باشد. وودی صحبتهای یک سنجاب و گروهی از پرندگان را میشنود که پشت سر او غیبت میکنند. با وجود اینکه او به تازگی آوازی خوانده و در آن به دیوانگی خود اعتراف کرده است، اتهامات آنها مبنی بر دیوانه بودنش را رد میکند. اما پس از اینکه آنها او را فریب میدهند تا سرش به یک مجسمه برخورد کند، این پرنده بیچاره صداهایی در سرش میشنود و به این نتیجه میرسد که شاید حق با حیوانات باشد. او تصمیم میگیرد به یک روانپزشک مراجعه کند.