دوستان دارکوب زبله به او هشدار میدهند که موشخرما پیشبینی یک کولاک شدید را کرده است. دارکوب زبله بیخیال و بیتوجه، تصمیم میگیرد با دوستانش به جنوب نرود. طولی نمیکشد که کولاک از راه میرسد و ذخیره غذای این دارکوب حواسپرت را نابود میکند. در حالی که او با گرسنگی دستوپنجه نرم میکند، با پیدا شدن سر و کله یک گربه، روزنه امیدی شکل میگیرد. گربه هم به شدت گرسنه است و حالا یک نبرد تنبهتن و هوشمندانه آغاز میشود تا مشخص شود چه کسی قرار است خوراک دیگری شود.