دارکوب زبله که بیکار شده است، از نداشتن سرپناه شکایت میکند. یک کلاهبردار چربزبان او را متقاعد میکند تا چند «لوبیا سحرآمیز» بخرد و قول میدهد که این لوبیاها خانهدار شدنش را تضمین میکنند. همانطور که انتظار میرفت، دارکوب زبله از ساقه لوبیایی که رشد کرده بالا میرود و یک قلعه بزرگ در نوک آن پیدا میکند. متأسفانه، این قلعه از قبل توسط یک غول خوابیده اشغال شده است که دارکوب زبله در نهایت با هوش خود او را فریب میدهد و قلعهاش را به مجموعهای از آپارتمانها تبدیل میکند که غول به عنوان پادو و دارکوب زبله به عنوان مدیر آن فعالیت میکنند.