در طول یک تابستان گرم، سونیا و داییاش وانیا روزهای خود را به بطالت در یک خانه روستایی مخروبه در اعماق حومه شهر میگذرانند. آنها که تنها و منزوی هستند، فقط گاهی اوقات با آستروف، پزشک محلی، ملاقات میکنند.