وودی خسته و کوفته در خیابانها به دنبال جایی برای استراحت میگردد. او به مسافرخانه والی والروس برمیخورد که پذیرای مسافران است. او وارد خانه والی میشود، روی تخت جا خوش میکند و زنگ ساعت خود را کوک میکند. متاسفانه وودی با خروپفهای مداوم، خندهها و تکان خوردنهایش هماتاقی پر سر و صدایی است. والی به هر روش ممکن تلاش میکند او را ساکت کند اما تمام تلاشهایش شکست میخورد تا اینکه در نهایت، زنگ ساعت به صدا درمیآید، خورشید طلوع میکند، وودی سرحال و استراحتکرده آنجا را ترک میکند و والی میماند و یک شب سخت بدون خواب.