ملوان زبل و بلوتو برای نزدیک شدن به اولیو که پرستار شده است، خود را به بیماریهای مختلف میزنند. اولیو متوجه نقشه آنها میشود و میگوید بیمار آنها باید یا خیلی مریض باشد یا آسیب شدیدی دیده باشد. بنابراین آنها سعی میکنند به خود آسیب بزنند، اما هر دو به طور ناگهانی دچار خوششانسیهای عجیبی میشوند که مانع آسیبدیدگیشان میشود. ملوان زبل از روی ناچاری، هنگام شروع دعوا اسفناج را به خورد بلوتو میدهد.