رئیس بزرگ قبیله، اوه-آماگ-اوه، به دنبال یک همسر میگردد. در همین حال، ملوان زبل و اولیو در حال کلنجار رفتن با قاطر سرکش خود هستند و اولیو به طور تصادفی در اردوگاه سرخپوستان فرود میآید. ملوان زبل خود را به او میرساند. یک مبارزه ناعادلانه درمیگیرد و ملوان زبل در آستانه سوزانده شدن روی چوبه مرگ قرار میگیرد. او اسفناج خود را میاندازد، اما اسفناج پخته شده و مستقیما به دهانش میپرد.