ملوان زبل برای پیدا کردن پدرش به جزیره گون سفر میکند. او آنجا را پر از گونهای تنومند اما زشت و تابلوی «ورود انسانها ممنوع» میبیند. پدر زندانیاش در ابتدا به او بیمحلی میکند، اما وقتی ملوان زبل توسط گونها دستگیر و برده میشود، قوطی اسفناج او نزدیک پدرش میافتد و این اسفناج روی پدرش هم به اندازه خود ملوان زبل تاثیر میگذارد.