ملوان زبل در حال ترک کشتی بادبانی خود است، که این موضوع باعث ناراحتی شدید اولیو میشود. اولیو به طور تصادفی در یک صندوقچه پنهان میشود و قاچاقی سفر میکند. ملوان زبل او را پیدا میکند، اما او نمیتواند بماند، زیرا خدمه فکر میکنند حضور یک زن بدشگون است. اولیو سعی میکند پنهان شود، اما این کار فقط خدمه را بیشتر میترساند، زیرا فکر میکنند کشتی جنزده شده است. وقتی هویت او فاش میشود، خدمه به دنبالش میروند تا او را به دریا بیندازند و سپس علیه کاپیتان ملوان زبل شورش میکنند.