ویلیام تل تیری پرتاب میکند که با فاصلهای اندک از کنار ملوان زبل رد میشود، سپس به ملوان زبل میگوید که به تازگی پسرش را در یک حادثه ناگوار تیراندازی از دست داده است. تل سپس در مقابل فرماندار بزرگ ایستادگی میکند و به او دستور داده میشود که سیبی را از روی سر پسرش با تیر بزند؛ ملوان زبل به جای پسر او میایستد.