کنت کارنشتاین به دنبال پزشکی میفرستد تا به دختر بیمارش لورا کمک کند. پرستار لورا معتقد است که او توسط روح یکی از اجداد درگذشتهاش به نام کارمیلا تسخیر شده است. پس از اینکه یک تصادف کالسکه در بیرون قلعه، زن جوانی را مجبور به اقامت در آنجا میکند، او مجذوب مرگهای مرموز اطراف لورا میشود. آنها به دوستان نزدیکی تبدیل میشوند تا اینکه لورا متقاعد میشود روح کارمیلا او را مجبور به کشتن میکند.