چه میشود اگر درد صرفا مقدمهای برای یک مهمانی غافلگیرکننده نهایی باشد؟ جینی برنز، مالک شرکت سورپرایز اینترپرایز، مهمانیهای غافلگیرکننده عجیبی را در مکانهایی طراحی میکند که هیچکس فکرش را هم نمیکند. او در کارش ریسکهای دیوانهواری میکند اما در زندگی عشقی خود، محتاطانه عمل میکند. شریک کاری او استیون، که به شکلی خندهدار مچ او را در هر مسئلهای میگیرد، همجنسگرای بیخطری است. دنی، دوست دوران دانشگاهش برای او عالی خواهد بود اما جینی او را در حد یک دوست معمولی نگه میدارد. در این میان جف از راه میرسد؛ کسی که جینی از تمام ویژگیهای او دوری میکند، اما جذابیت و عمق وجودش او را جذب میکند. آیا او فرد مناسبی است چون ترسهای جینی را به چالش میکشد، یا فرد اشتباهی است چون آنها را از درون متلاشی میکند؟