برادرزادههای ملوان زبل نمیخواهند اسفناج بخورند، بنابراین ملوان زبل از دوران جوانیاش، قبل از اینکه به اسفناج علاقهمند شود، برای آنها میگوید. در سناریویی شبیه به جک و لوبیای سحرآمیز، او از یک ساقه اسفناج بالا میرود و با یک غول طمعکار روبهرو میشود. او در نهایت با کمک اسفناجی که به طور تصادفی از یک قوطی غولپیکر میخورد، غول را شکست میدهد و برادرزادهها با اشتها ساندویچهای خود را میخورند.