ارتاوز با این نیت به شهر سفر میکند که یک مرغ را بفروشد و بدهیهای پدرش را پرداخت کند. او پس از ورود، عاشق مارگالیتای زیبا میشود و تصمیم میگیرد به او کمک کند تا از شر جسد معشوق سابقش خلاص شود. با این حال، در قبرستان، معشوق که یک پلیس است به طور غیرمنتظرهای به هوش میآید و ارتاوز و مرغ را بازداشت میکند. ارتاوز به ده سال و پرنده به هفت سال زندان محکوم میشوند. آنها در زندان با مخترعی آشنا میشوند که یک ماشین پرنده ساخته است که نه با سوخت، بلکه با نیروی عشق کار میکند.