جوناس، جوان آوارهای است که در منطقهای متروکه در جاده سالینا در مکزیک سرگردان است. او در یک پمپ بنزین خلوت بین راهی توقف میکند؛ جایی که مارا، صاحب آنجا، او را به عنوان پسرش راکی که چهار سال پیش ناپدید شده بود، شناسایی میکند. جوناس که دلش برای مارا سوخته، تصمیم میگیرد همانجا بماند و با وارن، دوست مارا، و بیلی، خواهر راکی ملاقات میکند، اما حقایق تاریکی درباره ناپدید شدن راکی در حال فاش شدن است.