این داستان در دوران اصلاحات میجی در روستایی کوچک در کیوشوی ژاپن اتفاق میافتد و حول محور پسر جوانی به نام ایزانا و زن نابینایی به نام تاکیری میچرخد. این دو با هیولای بزرگی به نام نبولا مواجه میشوند که از دوران باستان به عنوان خدای دریاچه آمنوساگیری مورد پرستش و ترس بوده است. تم اصلی فیلم بر مفهوم ژاپنی نور و تاریکی تمرکز دارد که با استفاده از هنر عروسکگردانی، ماکتهای مینیاتوری از دنیای فیلم و جلوههای ویژه میدانی توسط کیزو موراسه روایت میشود.