سزار برای تقسیم کردن وقتش بین گروه موسیقیاش و دوستدختر ثروتمندش، بافر، با مشکل مواجه شده است. پدر بافر از سزار خوشش نمیآید، بنابراین با او شرطی میبندد. اگر سزار بتواند ظرف شش ماه صد هزار دلار به دست آورد، میتواند با بافر بماند... اما اگر شکست بخورد، رابطه آنها برای همیشه تمام میشود. سزار چطور میتواند در این شرطبندی برنده شود، در حالی که تنها چیزی که بلد است، نوازندگی با گروهش است؟