کیت هالیدی، صاحب سختکوش یک قنادی، در این فصل تعطیلات بیشتر از آنچه وقت داشته باشد سفارش شیرینی دارد و وقتی دوستپسارش ناگهان با او به هم میزند، آخرین ذرههای شادی کریسمس که به آنها چنگ زده بود نیز فوراً ناپدید میشود. پس از اینکه کیت آخرین تزیین را روی درخت آویزان میکند و به رختخواب میرود، صبح روز بعد با کمی جادوی کریسمس بیدار میشود. او با دیدن چیپ در اتاق پذیراییاش، شگفتزدهترین لحظه زندگیاش را تجربه میکند؛ سرباز خوشتیپی که شاید همان شاهزاده فندقشکن از اثر معروف «فندقشکن» چایکوفسکی باشد.