هدر یک دختر جذاب و بیپروا است که نامزد خودشیفتهاش، راجر، انگار هیچوقت حرفهای او را نمیشنود. بابی یک افسر نیروی دریایی است که پس از خدمت در خارج از کشور به خانه بازمیگردد تا فصل جدیدی را در زندگیاش آغاز کند. هدر و بابی هر دو آرزو دارند با کسی ملاقات کنند که به آنها حس آرامش خانه را بدهد، اما کمکم دارند شک میکنند که چنین فردی وجود داشته باشد. به لطف دو سگ گلدن ریتریور، خواهرزاده یازدهساله و پرانرژی بابی به نام مایرا، و یک اجرای تئاتر شاد از «سرود کریسمس»، این دو آدم بدشانس در نهایت در زمان کریسمس عاشق یکدیگر میشوند. اما آیا آنها میتوانند بر مشکلات گذشته و حال خود غلبه کنند تا آیندهای مشترک بسازند؟