مدی، یک مدیر اجرایی بازاریابی موفق و پرکار، در راه رفتن به عروسی یکی از مشتریانش است اما خراب شدن ماشینش برنامههای او را به هم میریزد. وقتی یک دوراهی در جاده او را به «کریسمس ولی» هدایت میکند، شهری که عاشق کریسمس است، یک ملاقات غیرمنتظره و گروهی از غریبهها که کمکم شبیه خانوادهاش میشوند، او را به فکر فرو میبرند که واقعاً چه چیزهایی را در زندگیاش گم کرده است.