مارینا و دوستپسرش در حین سفر در فرانسه با هم بحث میکنند. هنگام رانندگی با ماشین در میان صخرهها، او شروع به سرعت گرفتن میکند و ماشین به دریا سقوط میکند. مارینا موفق میشود از ماشین بیرون بپرد، اما به نظر میرسد دوستپسرش غرق شده است. او با برادر دوستپسرش آشنا میشود و آن برادر عاشق او میشود. اما چرا او همیشه احساس میکند کسی او را زیر نظر دارد؟ به هر حال چه دلایلی پشت رفتار عجیب او وجود دارد؟ آیا او واقعاً دوستپسرش را به قتل رسانده است؟ و آیا او اصلاً مرده است؟