آلی، دامپزشکی در شهر اورگرین، با بیمیلی تصمیم دارد کریسمس را با دوستپسراش که در شهر دیگری است بگذراند. او در راه فرودگاه دچار نقص فنی خودرو میشود و رایان که همراه با دخترش زویی راهی فلوریدا است، برای کمک به او توقف میکند. آنها که مطمئن هستند دیگر یکدیگر را نخواهند دید، کشش میان خود را نادیده میگیرند و از هم جدا میشوند. در غذاخوری، زویی با یک گوی برفی آرزویی میکند و به نظر میرسد طوفانی ناگهانی آرزوی او را برآورده میسازد.