دیدی در یک کارخانه سنتی آبنباتسازی کار میکند که به دلیل رقابت با یک شرکت بزرگ که محصولاتش پر از طعمدهندهها و رنگهای مصنوعی و خطرناک است، با مشکلات جدی روبرو شده است. او سعی میکند به بچهها درباره این خطر هشدار دهد، اما آنها حرفش را باور نمیکنند؛ بنابراین او برای پیدا کردن یک راه حل به قدیسان محبوب خود، سنت کازماس و سنت دامیان متوسل میشود. روز بعد، او به دو مرد فقیر پناه میدهد و آنها در عوض به او چند آبنبات جادویی میدهند. دیدی پس از خوردن آنها به یک بچه تبدیل میشود و دوباره سعی میکند با بچههای دیگر صحبت کند؛ بچههایی که حالا او را جدی میگیرند، چرا که او هم یکی از خودشان شده است.