ویتکای پنجساله و دخترعموی نوجوانش لاریسا، هر دو مشتاق زندگی فراتر از قوانین کهنه و محدودیتهای دستوپاگیر روستای کوچک و فراموششدهشان در اوکراین هستند. لاریسا علیرغم مخالفتهای شدید خانوادهاش، عاشق اسکار، یک زندانی سابق خوشتیپ میشود. این دو به امید پشت سر گذاشتن گذشته تاریک خود، نقشه فرار میکشند. اسکار موافقت میکند که یک کار خلاف در شهر انجام دهد. در این میان، لاریسا در برابر یک ازدواج اجباری مقاومت میکند و منتظر بازگشت او میماند.