دیگو مارتینز در اولین روز کاریاش به عنوان نگهبان، برای شیفت شب در بیمارستان منطقهای مستقر میشود. او در حین گشتزنی متوجه میشود که راهروها در شب میتوانند دلهرهآور باشند، تا اینکه به طور تصادفی متوجه میشود درون سردخانه گرفتار شده است.