چارلی، مردی چهل و چند ساله که به دنبال کار میگردد، با دو دختر بیست و چند ساله به نامهای گیلین و ژوزیانه آشنا میشود که آنها هم بیکار هستند. هر سه تصمیم میگیرند برای تامین مخارج خود به جاده بزنند و پارچههای روغنی بفروشند. هماهنگی و صلح در گروه حاکم است تا اینکه تونی، فروشنده کلیساهای مینیاتوری، از راه میرسد.