ساشا، کارگر مزرعهای آرام، و دیما که یک پلیس است، رابطهای پرتنش دارند. آنها برادرزن و شوهرخواهر، همسفر و در خفا، معشوق یکدیگرند. در طول سفرشان برای ملاقات با مادربزرگ ساشا، حقایق ناگفتهای بیان میشود، صمیمیت شکل میگیرد و اصالت آنها به چالش کشیده میشود. اگرچه آنها ممکن است از چشمان کنجکاو جامعه سرکوبگرشان دور باشند، اما رابطهشان بر لبه پرتگاهی خطرناک قرار دارد.