یولای ۶۹ ساله در حالی که مشغول آرایش غلیظ است، صدای شوهرش را در پسزمینه میشنود که به او توهین میکند و میگوید او هیچچیز در کلهاش ندارد و اساساً بیارزش است. یولا ایتالیا را با قطاری به مقصد وطنش لهستان ترک میکند. آنجا در ساحل، او همراه با دوستانش به مرور خاطرات گذشته میپردازد: اینکه چطور با مرد جوانی که او را باردار کرده بود ازدواج کرد، سوگند خورد که در «خوشی و ناخوشی» مراقبش باشد، شش فرزندش را بزرگ کرد و مشتها، تحقیرها و اعتیاد شوهرش به الکل را تحمل کرد. و حالا؟ حالا او لباسهای شیک میپوشد و در کلاسهای آواز و رقص شرکت میکند. در این مسیر، او با مردی همسن خودش به نام وویتک آشنا میشود و دوستی عمیقی بینشان شکل میگیرد. اما طلاق در این سن؟ خانواده، دوستان یا کلیسا چه خواهند گفت؟ البته که هر کسی آزاد است برود، اما آیا این تصمیم درستی است؟