آلبرت استپتو و پسرش هارولد کهنهفروش هستند و با اسب و گاری در محله میگردند. آنها همچنین در انبار ضایعات با هم زندگی دوستانهای دارند. هارولد که همیشه به دنبال راهی برای بهبود وضعیت خود است، پسانداز عمر پدرش را روی یک سگ تازی سرمایهگذاری میکند که تقریباً نابینا است و نمیتواند خرگوش را ببیند. وقتی سگ در مسابقه میبازد و هارولد مجبور به پرداخت بدهی میشود، ایده زیرکانه دیگری به ذهنش میرسد: گرفتن پول بیمه عمر پدرش. برای این کار، پدرش باید تظاهر به مردن کند.