ژان کلود مردی دهنلق، همهچیزدان و بینزاکت است که صمیمیترین دوست استف محسوب میشود؛ مردی که خودش را دلربای زنان میداند اما اگر انگیزه کافی برای بیدار شدن از خواب را داشت، شاید در ارتباط با جنس مخالف موفقتر بود. استف تصمیم میگیرد برای پیدا کردن زن رویاهایش کمک بگیرد و با تکیه بر وفاداری به جای منطق، برای نصیحت سراغ ژان کلود میرود.