«هپی» متخصص کلک زدن است، اما از کار کردن برای «شی»، مردی ثروتمند، خودداری میکند چون این کار با اصولش در تضاد است. «شی» بسیار عصبانی میشود و از «لینگ»، دشمن «هپی»، کمک میخواهد. از روی اتفاق، «هپی» با «مون» آشنا میشود؛ دختری نابینا که از سرطان رنج میبرد. «هپی» دلش به حال او میسوزد و عاشقش میشود. با این حال، او نمیداند که این فقط یک کلک است.